بخش اعظم اعتقادات ما، در واقع داستانهایی هستند برای معنادار کردن جهانِ بیمعنا. انصاف آن است که بگوییم این داستانها در رسیدن به هدفشان، بسیار هم موفق بودهاند.آیا باید هر واقعیتی را گفت؟
احمد صداقت، روزنامه نیمنما
احمد صداقت، روزنامه نیمنما
بخش اعظم اعتقادات ما، در واقع داستانهایی هستند برای معنادار کردن جهانِ بیمعنا. انصاف آن است که بگوییم این داستانها در رسیدن به هدفشان بسیار هم موفق بودهاند.
آنگاه که به تهیبودن این داستانها از حقیقت پیبردیم، آیا مجازیم که بیمحابا این واقعیت را از پرده برون افکنیم؟
آنان که نیک نگریستهاند، دریافتهاند که واقعیت تلخ است. آنقدر تلخ و زهرآگین که کمتر کسی یارای مواجهه مستقیم با آن را دارد. این است که انسانها همواره در طول تاریخ پناه میبردهاند به خیال از شر واقعیت. آنها داستان میساختهاند و در داستان میزیستهاند. داستان همه سرمایه زندگی و چارچوب مفهومی آن بودهاست و کسانی که با این داستانها مبارزه میکردهاند، در واقع در حال مبارزه با حیاتیترین عنصر زندگی آن افراد بودهاند.
یک نفر را فرض کنید که در سیاهچالهای زندانی شدهاست، او با خود فرض میکند که اینجا سیاهچاله نیست بلکه سفینهای است که به سمت فضا پرتاب شدهاست. او باید با تنهایی و تاریکی و تنگی جایش کنار بیاید و آنقدر صبر کند تا سفینه به زمین بازگردد و آنگاه مورد استقبال هوادارانی شاد قرار خواهد گرفت. این داستان، به آن فرد نیرو و انگیزه میدهد که بماند و ذهنش را از واقعیت سیاه منحرف میکند تا به تخیلات شیرین بپردازد و گذر زمان را برایش آسان میکند. در این میان، اگر کسی با هدف «آگاهیرسانی و زدودن خرافات و افکار بیپایه» مرتب به او یادآوری کند که این داستانها، خیالات واهیای بیش نیست، کاری نکردهاست جز همدستی با شکنجهگری که میخواهد او را بشکند.
شاید این زندانی در لحظات آخر عمر، هنوز در خیالات خود است و انتهای داستانش را اینگونه بازسازی کند که سفینه به زمین بازگشته و هواداران، قهرمان درگذشته خود را با احترام تشییع میکنند و به مظلومیت و تنهایی او در هنگام مرگ، تاسف میخورند. هرچند ماجرای فرضی ما با مرگ زندانی پایان مییابد، در دنیای واقعی این ماجرا با تولد فرزندان و نوادگان ادامه خواهد داشت و همانطور که ویلسون میگوید، توهمات خیالانگیز یک پدربزرگ با گذشت تنها یکی دو نسل، به تقدسات شکناپذیر نوادگان تبدیل میشود.
در این میان، علم هم تافته جدا بافتهای نیست. تئوری، داستان است. داستانی که سعی میشود با واقعیت -یا آنچه ما دوست داریم واقعیت باشد- منطبق باشد. برترین نظریهپردازان هم آنانی بودهاند که قدرت تخیل بیشتری داشتهاند و دنیا را در چارچوبهای لذتبخشتر و معنادارتری برای بشر تفسیر کردهاند. دانشمند نمیتواند پایش را از گلیمش درازتر کند. دانشمندانی که به واقعیات تلخ دنیا اشاره کردهاند، اغلب منفور و مطرود بودهاند و نام و نشانی از آنان باقی نماندهاست. ساختار علم به دانشمندان میفهماند که پژوهش علمی حق ندارد به هر نتیجهای برسد. دانشمندی که پژوهش علمیاش، نابرابریهای میان هوش نژادها، جنسیتها و رنگ پوستها را آشکار کند، به عمد در محافل علمی و اجتماعی نادیده گرفته خواهد شد؛ چرا که بشر دوست دارد فرض کند همه چیز زیبا، حساب شده و بر اساس برابری و عدالت است. به همین دلیل میتوان مشاهده کرد که علوم اجتماعی به شدت به سمت خوشبینی و زیبابینی دنیا بایاس پیدا کردهاند و شاخههای جدید علوم اجتماعی (مخصوصا میانرشتهایها) تا حدود زیادی به ادیان و مکاتب اعتقادی شباهت پیدا کردهاند.
نظریهپرداز، نیازمند خشنودی مخاطبانش است. این نیاز گاهی مادی است، مثلا دینکاران، درآمد زندگیشان را از فروش تئوریهایشان دارند و نیازمند راضی نگهداشتن مخاطب هستند. اما حتی اگر داد و ستد مادی در میان نباشد، نمیتوان وجود نیاز اجتماعی به جلب توجه و احترام دیگران را کتمان کرد. علم بیش از آنکه بیان واقعیتها باشد، بیان روایتی درباره واقعیتهاست که از مقبولیت بیشتری برخوردار باشد. این سخن من نیست. سخن مردی است که کتابش (ساختار انقلابهای علمی) پر ارجاعترین مرجع علمی قرن بیستم شناخته شده است.
پرسش آن است که برای انسانها، یک علم واقعیتجو و تلخکنندهی زندگی فایده بیشتری دارد یا یک دستگاه خیالبافی که زندگی را شیرین و سرشار از معنا کند؟ آیا کشف و اشاعه واقعیت، همواره کاری درست و ارزشمند است؟ آیا بهتر نیست واقعیت را چونان رازی در صندوق کنیم و بگذاریم خلایق با داستانهایشان شاد و امیدوار باشند؟
پاسخ به این پرسش، چندان ساده به نظر نمیرسد. دغدغههایی وجود دارد که مانع از یافتن یک پاسخ سر راست به این مساله میشود.
* با شیادان چه کنیم؟ در یک نگاه ظاهری، به نظر نمیرسد اشکالی وجود داشته باشد که برخی به قدرت درمانی خرمهره و بت و درخت کهنسال و آب فلان چاه و ... اعتقاد داشته باشند و از این طریق زندگی خود را معنادار کنند. اما این مسیر در همین جا متوقف نمیشود، از پی هر داستانی، کاراکترهایی ظهور خواهند کرد که سیاهیلشکرهای سادهلوح و مظلوم داستان را به استثمار خواهند کشید. آن خرمهره، خرمهره فروشی دارد که اگر فرصتش را بیابد، سر خرش را و بلکه خودش را هم مقدس خواهد نامید و سرانجام داستان به محنت و بدبختی آن قوم و قربانیکردن مال و اموال و دختران و پسران در پیشگاه مقدسخواندگان خواهد رسید. مشکل آنجاست که وقتی لگام امور را به تخیل خیالپردازان بسپارید، شما را به شهری میرسانند که خودشان در آن پادشاه باشند.
* با رهبران خیالاتی چه کنیم؟ زندگی در خیال و افسانه، برای مردم عادی شاید چندان دور از منفعت نباشد، اما به نظر میرسد خوشخیالی رهبران، فاجعهای برای پیروان باشد. جنگهای مقدس و مبارزات دونکیشوتی و برقراری نظاماهای ایدئولوژیک نمونههایی از این فجایع هستند. مکانیزمهای انتخاب رهبر مخصوصا در محیطهای دموکراتیک، به گونهای است که رهبر نمیتواند عقایدی متفاوت از پیروان داشته باشد.
از این گذشته برای کسانی که عمری در داستانی زیستهاند و کوشیدهاند تا آنکه به شخصیت اصلی آن داستان تبدیل شوند، بسیار دشوار است که بیپایه بودن داستان را بپذیرند، بلکه ممکن است تلاش کنند که فرجام افتخارآمیزی برای داستان رقم بزنند. فرض بر این است که فرزندان پس از رشد، به بیاساس بودن داستان لولوخرخره و ورورهجادو پی خواهند برد. اما اگر این فرض به واقعیت نپیوندند، در نسل بعد با والدینی مواجه خواهیم بود که خودشان در توهم مبارزه با لولوخرخره، کودکانشان را به میدان جنگ میفرستند.
...
اگر بخواهیم به نتیجهای از این بحث برسیم، باید اینگونه جمعبندی کنیم که آگاه کردن دیگران از واقعیت را نمیتوان همه جا و در همه شرایط تایید کرد. به عبارت دیگر، این فرض را که انسان موظف است دیگران را از واقعیت آگاه و به قبول آن ترغیب کند، باید به صورت جدی بازبینی کرد. خرافهها و داستانهای اعتقادی در موقعیتهای خاص میتوانند بیش از هر دستاورد علمی و تکنولوژیک، زندگی انسانها را معنادار، زیبا و قابل تحمل کنند. برای اکثریت قاطعی از انسانها، زندگی بدون این داستانها امکانپذیر نیست، هرچند استیلای مطلق این داستانها نیز اغلب به کژی و محنت بیشتر بشر میانجامد. شاید بهترین راه این باشد که در هر جامعه، تعادلی میان واقعیت و خیال شکل گیرد.
آنگاه که به تهیبودن این داستانها از حقیقت پیبردیم، آیا مجازیم که بیمحابا این واقعیت را از پرده برون افکنیم؟
آنان که نیک نگریستهاند، دریافتهاند که واقعیت تلخ است. آنقدر تلخ و زهرآگین که کمتر کسی یارای مواجهه مستقیم با آن را دارد. این است که انسانها همواره در طول تاریخ پناه میبردهاند به خیال از شر واقعیت. آنها داستان میساختهاند و در داستان میزیستهاند. داستان همه سرمایه زندگی و چارچوب مفهومی آن بودهاست و کسانی که با این داستانها مبارزه میکردهاند، در واقع در حال مبارزه با حیاتیترین عنصر زندگی آن افراد بودهاند.
یک نفر را فرض کنید که در سیاهچالهای زندانی شدهاست، او با خود فرض میکند که اینجا سیاهچاله نیست بلکه سفینهای است که به سمت فضا پرتاب شدهاست. او باید با تنهایی و تاریکی و تنگی جایش کنار بیاید و آنقدر صبر کند تا سفینه به زمین بازگردد و آنگاه مورد استقبال هوادارانی شاد قرار خواهد گرفت. این داستان، به آن فرد نیرو و انگیزه میدهد که بماند و ذهنش را از واقعیت سیاه منحرف میکند تا به تخیلات شیرین بپردازد و گذر زمان را برایش آسان میکند. در این میان، اگر کسی با هدف «آگاهیرسانی و زدودن خرافات و افکار بیپایه» مرتب به او یادآوری کند که این داستانها، خیالات واهیای بیش نیست، کاری نکردهاست جز همدستی با شکنجهگری که میخواهد او را بشکند.
شاید این زندانی در لحظات آخر عمر، هنوز در خیالات خود است و انتهای داستانش را اینگونه بازسازی کند که سفینه به زمین بازگشته و هواداران، قهرمان درگذشته خود را با احترام تشییع میکنند و به مظلومیت و تنهایی او در هنگام مرگ، تاسف میخورند. هرچند ماجرای فرضی ما با مرگ زندانی پایان مییابد، در دنیای واقعی این ماجرا با تولد فرزندان و نوادگان ادامه خواهد داشت و همانطور که ویلسون میگوید، توهمات خیالانگیز یک پدربزرگ با گذشت تنها یکی دو نسل، به تقدسات شکناپذیر نوادگان تبدیل میشود.
در این میان، علم هم تافته جدا بافتهای نیست. تئوری، داستان است. داستانی که سعی میشود با واقعیت -یا آنچه ما دوست داریم واقعیت باشد- منطبق باشد. برترین نظریهپردازان هم آنانی بودهاند که قدرت تخیل بیشتری داشتهاند و دنیا را در چارچوبهای لذتبخشتر و معنادارتری برای بشر تفسیر کردهاند. دانشمند نمیتواند پایش را از گلیمش درازتر کند. دانشمندانی که به واقعیات تلخ دنیا اشاره کردهاند، اغلب منفور و مطرود بودهاند و نام و نشانی از آنان باقی نماندهاست. ساختار علم به دانشمندان میفهماند که پژوهش علمی حق ندارد به هر نتیجهای برسد. دانشمندی که پژوهش علمیاش، نابرابریهای میان هوش نژادها، جنسیتها و رنگ پوستها را آشکار کند، به عمد در محافل علمی و اجتماعی نادیده گرفته خواهد شد؛ چرا که بشر دوست دارد فرض کند همه چیز زیبا، حساب شده و بر اساس برابری و عدالت است. به همین دلیل میتوان مشاهده کرد که علوم اجتماعی به شدت به سمت خوشبینی و زیبابینی دنیا بایاس پیدا کردهاند و شاخههای جدید علوم اجتماعی (مخصوصا میانرشتهایها) تا حدود زیادی به ادیان و مکاتب اعتقادی شباهت پیدا کردهاند.
نظریهپرداز، نیازمند خشنودی مخاطبانش است. این نیاز گاهی مادی است، مثلا دینکاران، درآمد زندگیشان را از فروش تئوریهایشان دارند و نیازمند راضی نگهداشتن مخاطب هستند. اما حتی اگر داد و ستد مادی در میان نباشد، نمیتوان وجود نیاز اجتماعی به جلب توجه و احترام دیگران را کتمان کرد. علم بیش از آنکه بیان واقعیتها باشد، بیان روایتی درباره واقعیتهاست که از مقبولیت بیشتری برخوردار باشد. این سخن من نیست. سخن مردی است که کتابش (ساختار انقلابهای علمی) پر ارجاعترین مرجع علمی قرن بیستم شناخته شده است.
پرسش آن است که برای انسانها، یک علم واقعیتجو و تلخکنندهی زندگی فایده بیشتری دارد یا یک دستگاه خیالبافی که زندگی را شیرین و سرشار از معنا کند؟ آیا کشف و اشاعه واقعیت، همواره کاری درست و ارزشمند است؟ آیا بهتر نیست واقعیت را چونان رازی در صندوق کنیم و بگذاریم خلایق با داستانهایشان شاد و امیدوار باشند؟
پاسخ به این پرسش، چندان ساده به نظر نمیرسد. دغدغههایی وجود دارد که مانع از یافتن یک پاسخ سر راست به این مساله میشود.
* با شیادان چه کنیم؟ در یک نگاه ظاهری، به نظر نمیرسد اشکالی وجود داشته باشد که برخی به قدرت درمانی خرمهره و بت و درخت کهنسال و آب فلان چاه و ... اعتقاد داشته باشند و از این طریق زندگی خود را معنادار کنند. اما این مسیر در همین جا متوقف نمیشود، از پی هر داستانی، کاراکترهایی ظهور خواهند کرد که سیاهیلشکرهای سادهلوح و مظلوم داستان را به استثمار خواهند کشید. آن خرمهره، خرمهره فروشی دارد که اگر فرصتش را بیابد، سر خرش را و بلکه خودش را هم مقدس خواهد نامید و سرانجام داستان به محنت و بدبختی آن قوم و قربانیکردن مال و اموال و دختران و پسران در پیشگاه مقدسخواندگان خواهد رسید. مشکل آنجاست که وقتی لگام امور را به تخیل خیالپردازان بسپارید، شما را به شهری میرسانند که خودشان در آن پادشاه باشند.
* با رهبران خیالاتی چه کنیم؟ زندگی در خیال و افسانه، برای مردم عادی شاید چندان دور از منفعت نباشد، اما به نظر میرسد خوشخیالی رهبران، فاجعهای برای پیروان باشد. جنگهای مقدس و مبارزات دونکیشوتی و برقراری نظاماهای ایدئولوژیک نمونههایی از این فجایع هستند. مکانیزمهای انتخاب رهبر مخصوصا در محیطهای دموکراتیک، به گونهای است که رهبر نمیتواند عقایدی متفاوت از پیروان داشته باشد.
از این گذشته برای کسانی که عمری در داستانی زیستهاند و کوشیدهاند تا آنکه به شخصیت اصلی آن داستان تبدیل شوند، بسیار دشوار است که بیپایه بودن داستان را بپذیرند، بلکه ممکن است تلاش کنند که فرجام افتخارآمیزی برای داستان رقم بزنند. فرض بر این است که فرزندان پس از رشد، به بیاساس بودن داستان لولوخرخره و ورورهجادو پی خواهند برد. اما اگر این فرض به واقعیت نپیوندند، در نسل بعد با والدینی مواجه خواهیم بود که خودشان در توهم مبارزه با لولوخرخره، کودکانشان را به میدان جنگ میفرستند.
...
اگر بخواهیم به نتیجهای از این بحث برسیم، باید اینگونه جمعبندی کنیم که آگاه کردن دیگران از واقعیت را نمیتوان همه جا و در همه شرایط تایید کرد. به عبارت دیگر، این فرض را که انسان موظف است دیگران را از واقعیت آگاه و به قبول آن ترغیب کند، باید به صورت جدی بازبینی کرد. خرافهها و داستانهای اعتقادی در موقعیتهای خاص میتوانند بیش از هر دستاورد علمی و تکنولوژیک، زندگی انسانها را معنادار، زیبا و قابل تحمل کنند. برای اکثریت قاطعی از انسانها، زندگی بدون این داستانها امکانپذیر نیست، هرچند استیلای مطلق این داستانها نیز اغلب به کژی و محنت بیشتر بشر میانجامد. شاید بهترین راه این باشد که در هر جامعه، تعادلی میان واقعیت و خیال شکل گیرد.
نظر ها (7)
-
|2010-02-27 15:56:02 مرتضیسلام
موضوع مقاله، مبحث جالب و البته چالش برانگیزی است از این رو که به قول منطقیون مراد از موضوع را در محمولی غیر از خود جستجو کرده اید.
رویه کلیه بحثتان در مورد واقعیت و تحقق معنای اصیل(حقیقت) است که به زعم بنده هم اینچنین است لیکن در مورد مصداق مفهومی تان یعنی علم به کلی به خطا تفسیر نموده اید.
تز نظری دقیقاً آن داستانی که شما مراد گرفته اید از توهمات یک نظریه پرداز نیست. این مثال در دو باب قابل نقد است.
1. رویه ی پیشرفت علم. 2. تفاوت در دو نوع نظریه و نظریه پردازان.
1. علم یک تجربه اکتسابی است بین نسل های بشر، به معنای دیگر روند علم یک روند افزایشی و انباشتی است. این حالت علم دقیقاً در تضاد با این رای شما مبنی بر اینکه:
[b]تئوری، داستان است. داستانی که سعی میشود با واقعیت -یا آنچه ما دوست داریم واقعیت باشد- منطبق باشد.[/b
ما علم را تولید نمی کنیم، ما علم را کشف و انباشت می کنیم. به قول انیشتین تا حالا چیزی بوجود نیامده که طبیعی نباشد و در طبیعت نباشد.
انباشت علمی به قطعیت هم درست نیست، یعنی ممکن است و کاملاً هم طبیعی است که ما چیزی را علم بدانیم که با گذشت زمان و کسب انباشت تجربه کاملاً جهل بودنش روشن شود. روش ابطال گرایی کارل پوپر در موضوع علم، دقیقاً تزی است که همین روند را توضیح میدهد. با ابطال نظر گذشتگان است که به تجربه ای نو و امری نو در مسیر علم کشف و ثبت می شود.
مخالفت بنده با این است که شما با مغلطه ای کاملاً احساسی، علم را غیر واقعی دانسته و اشتباهات علمی را به جای خود علم ملاک قرار داده اید.برای تفسیر علم باید به خود علم توجه کرد، یعنی رای مورد قبول نظریه دان و نه اشتباهات غیر عمدی و در مواردی محدود سهوی علمی!
2. علم به دو نظریه دقیقه و کیفی تقسیم می شود. علومی مانند فیزیک و ... با علوم انسانی در دیدی کلی از نظر تم سخن و نظر کاملاً متفاوت است.
نظریه پرداز یک داستان نویس نیست. فرق بین داستایفسکی و مارکس چیست؟! این فرق بین داستان و علم است. داستایفسکی جامعه ای را تخیل می کند ولی مارکس انچه را می بیند روایت می کند.
البته قائل به این نکته نیستم که حرف نظریه پرداز کاملاً و یا حتی بصورت نسبی صحیح مطلق است.
علم یک تقدس نیست بکه یک تلاش است در کسب تجربه بیشتر. ارزش علم به ازمون و خطای ان است.
نظریه پرداز نیست به طبعه همین روش علمی یک تجربه گر است و نه یک پیامبر!
ما در روند علمی افراد کمی مانند فرانسیس بیکن را می بینم که به مثابه یک پیامبر آرمان شهری را بصورت علمی تصور کند و خودش را (علم را) بعنوان رهبر آن در نظر گیرد.
عالم به علم به فعل خویش قدرت بوجود می آورد لیکن نه آن قدرت سیاسی مد نظر شما.
-
|2010-02-28 03:27:25 صداقتبا تشکر از نقد شما، نکاتی را یادآور می شوم:
1- نظریه های علمی بخش فرعی یادداشت است. اصل کلام به اعتقادات آدمیان مربوط است. گاهی این اعتقادات شامل اعتقادات علمی هم می شود. انواع مکاتب فلسفی هستند که هنوز طرفداران خود را دارند با وجود آنکه سالهاست در پیشگاه نقد علمی مردود و منسوخ شده اند. از جمله همین ابطال گرایی که سالها پیش به دست لاکاتوش و تامس کوهن و از همه مهمتر فیرابند از عرصه به زیر کشیده شد ولی هنوز معتقدانی دارد.
ابطال گرایی مفهومی شسته رفته نیست و در برابر نظریه هایی که حالت اعتقادی پیدا کرده اند کار نمی کند. مثالش این است که اگر شما به نظریه جاذبه نیوتن اعتقاد داشته باشید و سیبی را رها کنید ولی به زمین نیفتد، نظریه جاذبه در دیدگاه شما ابطال نمی شود بلکه ممکن است به فکر کنید خطایی در مشاهده شما وجود دارد یا شرایط خاصی برقرار است و ... به هر حال دنبال آن خواهید بود که بر مبنای نظریه جاذبه، توضیحی برای این رفتار سیب پیدا کنید و حتی اگر نتوانید لابد می گویید که علم هنوز برای یافتن توجیه این پدیده راه حلی نیافته است. این دقیقا مشابه روشی است که در ادیان و مکاتب اعتقادی به کار می رود. یعنی نظریه های علمی از طریق ابطال و مثال نقض رد نمی شوند بلکه زمانی از عمومیت می افتند که عموم دانشمندان یک حوزه نسبت به صحت آنها مشکوک شوند و بتوانند توضیح جایگزین کاملتری برایش بیابند. بدین ترتیب کوهن نشان می دهد که تحولات در ساختار علم نه بر مبنای ابطال گرایی عینی که بر اساس اتفاق نظر علما رخ می دهد. همان چیزی که در دینها نیز وجود دارد. به کتاب ساختار انقلابهای علمی تامس کوهن یا برضد روش از فیرابند یا کتاب چیستی علم ترجمه صادق زیباکلام مراجعه کنید.
2- نظریه علمی با داستانی که یک کارآگاه برای صحنه قتل می سازد چه تفاوتی دارد؟ نظریه پرداز مشاهداتی دارد. داستانی می سازد که این مشاهدات را معنادار کند. به کتاب فلسفه علوم اجتماعی آلن راین ترجمه دکتر سروش مراجعه کنید.
به هر حال اینها فرع داستان است. داستان اعتقادی چه محصول نظریه های علمی باشد چه نباشد، معنایی خاص برای زندگی ایجاد خواهد کرد. پرسش آن است که اگر به پوچی یک اعتقاد پی بردیم آیا باید بی محابا به افشای این راز بپردازیم؟ یا آیا اساسا مجاز به چنین کاری هستیم؟
-
|2010-02-28 18:55:11 مرتضیممنونم از پاسخ شما، لیکن به نظرم که بازهم موضوع و محمول را به اشتباه در نظر گرفته اید. بنده هم واقف بودم که نظر کلی شما و رویتان در بحث به سمت حقیقت و درک آن برای افراد است لیکن نظر بنده که تاکید هم داشتم بر مصداقتان بود که علم را مراد گرفته بودید. از شرایط نقض کردن یک سخن این است که به مصداق مفهومی اش نقد پایه ای و ساختاری وارد دانست.
عرض بنده بر این بود که علم آنچه شما مراد گرفته اید نیست. علم یک تلاش است با تمام کاستی ها و بی شماری هایش.
علم یک تجربه جهان شمول است و در جایی از کره رمین نمی تواند متفاوت باشد. مثال از شما تطبیق از بنده. منظور بر این است یک تز علمی حال دقیقه و یا انسانی قابلیتش در این است که تعمیم پذیر باشد در فضا و زمان دیگر حتی به رغم عدم مشابهت. اگر این محقق نشود که تز علمی نیست.
فرضیه علمی با تز علمی متفاوت است. و حتی در مورد فرض علمی هم دوباره یک قائله دیگر در باب نظر شما بوجود می آید بعنوان رابطه تان با تکثر گرایی و نسبی اندیشی علمی.
اما بحث دوم در باب پاسخ تان، پاسخ به نظریه ابطال گرایی کارل پوپر است. روایت شما درست است که کوهن و آلوین به مقابله با این تز نظری برخواسته اند و البته ایرادات درستی را هم بدان گرفته اند لیکن نقدهایی را که از سوی فوکو و بوردیو نه به این اشخاص بلکه به پایه نظریه شان که نتیجه را تحت تاثیر قرار میدهد نداشته اید.
برخلاف تصور شما و بدون اینکه بنده از تز ابطالگرایی حمایت کنم، این نظر هم چنان با قوت بکار خویش ادامه می دهد. انسان شناسان علمی همچون مارکوس ، فیشر و فلاسفه ی علمی همچون رمرام و توماس فیخته دلایل متعددی را در بر طرف کردن تز کوهن و نقد آلوین به ابطال گرایی وارد کرده اند که آن فشار حاصله از نقد کوهن را تقریباً بی اثر کرده است.
در باب اینکه نظریه علمی چه تفاوتی با داستان کارگاه پلیس دارد هم که جواب کاملاً روشن است. کارگاه نسبت به یک شرایط خاص فرضیه خویش را مطرح می کند و نظریه پرداز هم به همین شکل. تا اینجا حق با شماست. یعنی نحوه مشاهده هر دو نسبت به میدان پسینی است لذا این تفاوت را باید شناخت که هر داستان جنایی و پلیسی مربوط به زمان و مکان خاص خودش است و دگر بار اتفاق نمی افتد. بعنوان مثال یک جنایت تنها یکبار اتفاق می افتد ولی یک نظریه موثق علمی خارج از بعد زمانی و مکانی در تمام نقاط دنیا مکرراً روی می دهد.
بنده شباهت ظاهری این دو را حداقل برای داشتن یک وجه مشترک با ایده شما نهی نمی کنم لیکن این به معنای بازشناسایی تفاوت های بنیادین علمی و داستانی نیست.
در همان کتاب آلوین ترجمه دکتر سروش در ص 129 آمده است که : علم یک حرکت و یک جهش منتصب و پیوسته است. تجربه ای که از نفی خود نه تنها متضرر نشده بلکه راهی برای امکان بهبود بدست می آورد(نقل به مضمون و خلاصه پارگراف سوم است). به نظر میرسد نقد از خود علم بارز ترین تفاوت علم با سایر معرفت ها باشد.
در باب سئوال پایانی تان نیز نه بنده و نه شما و نه هیچ کس دیگری نمی تواند به درستی از عهده ی پاسخ برآید. به اعتقاد لوی اشتروس، مالینوفسکی، توماس هابز، و بسیاری از اندیشمندان کارکردا گرا و ساختار گرا که برای جلو گیری اطاله ی کلام نامشان را با اجازه نمی آورم؛ ذکر گردیده است که هر باوری بر مبنای کارکرد و بازتابی که در جمعیت خود دارد باید مطالعه کرد.
بنده هم با نظر خانم مریم موافقم که قضاوت خود شما از جنس نقدی است که به موضوع می برید. اینکه شما قضاوت می کنید یعنی اینکه شما در اصلی از حقیقت نشسته اید که با این تفاسیر اگر قبول داشته باشید نقض قرض سخن خودتان است و اگر نداشته باشید که شرایط قضاوت را از دست میدهید.
نسبی گرایی فرهنگی و تکثر گرایی فرهنگی که الان یکی مهمترین روش اجتماعی و دیگر یک رشته دانشگاهی معتبر در سراسر جهان است به این دلیل بوجود امده است که این تفکر قضاوت محور استعماری را از بین ببرد.
در دین اسلام یک مفهوم داریم به این معنا که، هر کس را در قبر خویش می گذارند. این معنای ساده که همه مان شنیده ایم بر این اصل مترقی نظر دارد که اتفاقاً برخلاف تصور ما که فکر می کنیم حقیقت یک امر واحد است برای همه ، لیکن حداقل نظر دینی بر این مبنا قضاوت می کند که هر فرد را باید بنا بر باور خویش معادله کرد و محاسبه کرد.
نمی شود هیچ کس را بر مبنای باوری غیر از باور خود او فهم نمود و البته ابتدایی ترین نظر هم در مورد نوع بشر است که نباید خود را از دیگری برتر دانست و در مورد درستی و یا نادرستی آن قضاوت نمود.
به نظرم اگر تفاوتی در باب این مسئله داریم باید به تکست مراجعه کنیم. و الا با مباحثه کارمان به جایی نمی رود.
-
|2010-02-28 06:26:29 مریمدر این یادداشت پیش فرضی وجود دارد که برای من آزاردهنده است.
آن هم این است که "ما می دانیم" اعتقادی پوچ و بی اساس است و "دیگرانی هستند که نمی دانند". من با این پیش فرض مشکل دارم. به ویژه که خود شما هم اذعان کرده اید کارکرد بسیاری از این اعتقادات "معنادار کردن جهان" است. شما می گویید جهان "بی معنا". من مایلم بگویم "جهان خارج (هستی)" و درباره معنادار بودن یا نبودن اش قضاوتی نکنم.
فرض من بر این است که گستره جهان هستی بزرگ تر از ظرف درک معمول و عادی بشری است؛ بنابراین شناخت ظرف بزرگ تر با ظرف آگاهی معمول و محدود ما ممکن نیست (منکر شیوه های دیگر و لایه های دیگری از آگاهی بشر نسبت هستی نیستم. اما اینجا درباره آگاهی "معمول" افراد بحث می کنم.)
حالا هر کسی (هر قومی، هر فرهنگی، هر گروهی) با توجه به اندازه ظرف خودش تفسیر از جهان هستی برای خودش می سازد که اگر نسازد زندگی بسیار بی معنا می شود. کس دیگری از منظری دیگر با ظرفیتی دیگر و با لایه هایی دیگر از آگاهی جهان متفاوتی می سازد و در واقع "معناهایی" که بر هستی نسبت می دهد با دیگری متفاوت است.
حالا چه مجوزی و از کجا می تواند صادر بشود که به آن کس دیگر "حق قضاوت" درباره درستی یا نادرستی ابزارهای معناساز جهان دیگران را بدهد؟
داستان همان داستان مولوی درباره لمس فیل در تاریکی است. حالا شما بیا ثابت کن. آخه از کجا معلوم کسی که ادعا می کند به اشتباه بودن باور یا اعتقادی پی برده است، خودش همان کسی نباشد که فقط گوش فیل را دیده است؟!
-
|2010-03-01 04:39:41 مرگ بر منافق
مرگ بر این علوم انسانی غربی که شما مروج آن هستید. مرگ بر علوم ظاله. مرگ بر غرب زده.
شما بدنبال حقیقت نیستید بلکه بدنبال مجهول کردن حقیقت اید. تا به کی می خواهید در کار این ملت مسلمان خلل وارد کنید.
بس است آقایان، خجالت بکشید.
-
|2010-03-01 21:38:30 امينيالبته از نوشته هاي اين دست جناب صداقت وقتي كه با نقادي هاي جناب مرتضي پخته مي شود بسيار مي توان بهره برد . با عنايت به نتيجه پايان نوشته آقا صداقت ، اين رباعي خيام خالي از لطف نيست :
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه این
Powered by !JoomlaComment 4.0 beta2
| < قبلی | بعدی > |
|---|



















شايد همانطور كه مردم عوام با حذف برخي از اين خرافات از زندگي شان مشكل جدي داشته باشند و فكر كنند كه زندگي شان سقط شده است، (به زعم شما) "رهبران خيالاتي" هم بر باورهاي مشابهي رسيده باشند و در اين برهه ي زماني و مكاني ديگر نخواهند و البته كه نتوانند خيالات و موهومات را از زندگي خفت بارشان دور كنند.
... و اينگونه است كه گاهي اوقات 5 ميليون مي شود 50 ميليون و آنها كه مي دانند هم نيازي به اصلاح اعداد نمي بينند!